به نام عشق
درباره وبلاگ


مرسی که مهمان تنهاییم شدید

پيوندها
عاشقانه ها
عشق یعنی انتظار
بنام عشق
تلخ ترین خاطره
عشقی
ردیاب ماشین
اپارتمانهای در حال اجرا
جلوپنجره اریو
اریو زوتی z300
ازدواج موقت
جلو پنجره ایکس 60
افزودنی های بتن
درگاه واسط

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان به نام عشق و آدرس niceflowers.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.










نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 12
بازدید دیروز : 12
بازدید هفته : 50
بازدید ماه : 365
بازدید کل : 53852
تعداد مطالب : 61
تعداد نظرات : 19
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


نويسندگان
...

آخرین مطالب
<-PostTitle->


 
شنبه 19 اسفند 1398برچسب:, :: 20:35 :: نويسنده : ...

 

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"


 

 
پنج شنبه 17 اسفند 1398برچسب:, :: 12:36 :: نويسنده : ...

 
پنج شنبه 17 اسفند 1398برچسب:, :: 11:56 :: نويسنده : ...

 

در سرزمين غربت ، مردن چه سود دارد ؟ با مردمان بي دل گفتن چه سود دارد ؟ با آسمان خسته ، با ابر دل شکسته ، با درد ريشه بسته ، رستن چه سود دارد ؟ بودم به عشق ياران ، عمري در اين بيابان ، وقتي که دلبري نيست ، ماندن چه سود دارد؟ با اين همه گلايه ، با اين شکايت سنگ صبور اگر نيست ، گفتن چه سود دارد ، اين کوهسار سنگي ، باغچه هاي رنگي وقتي شقايقي نيست ، ديدن چه سود دارد ؟؟؟

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم وقتي که ديگر رفت، من به انتظار آمدنش نشستم وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ، من او را دوست داشتم وقتي که او تمام کرد من شروع کردم وقتي او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن. مثل تنها زندگي کردن . مثل تنها مردن . . .

دل من غمگین است ، غصه ام سنگین است ، گرچه بی هم نفسم ، زندگی شیرین است ، میل گل در من نیست ، بال من خونین است ، اشک غم باید ریخت ، رسم دنیا این است...

روز مرگم اشک را شیدا کنید ، روی قلبم عشق را پیدا کنید ، روز مرگم خاک را باور کنید ، روی قبرم لاله را پرپر کنید ، جامه را خاکو خاکستر کنید ، خانه ام را وقف نیلوفر کنید ، پیکرم را غرق در شبنم کنید ، روی قبرم لاله ای را خم کنید ، روز مرگم دوستانم را خبر کنید ، دور قبرم را کمی خلوت کنید

 
پنج شنبه 17 اسفند 1398برچسب:, :: 9:49 :: نويسنده : ...

 

روز تولدم را فراموش کردی….. گفتم گرفتاری
سالگرد آشنائیمان را از یاد بردی…. گفتم مشکل داری
زیبایی لبخندم را نادیده گرفتی….. گفتم غصه داری
محبتهایم را از یاد بردی….. گفتم گله و شکایت داری
ولی حالا خودم را فراموش کردی… نمی دانم چه بهانه ای برای دلم بتراشم
——————————————–

به چه مشغول کنم دیده و دل را که … مدام دل ترا می طلبد ، دیده ترا می جوید
———————

سردی این نگاه را تو بشکن ، فاصله سزای ما نیست
تو بمان برای همیشه ، این جدایی حق ما نیست
—————–

کاش می دانستی ما را فرصت آن نیست که روزهای رفته را از سرگیریم و لحظه های بی بازگشت را تمنا کنیم. کاش می دانستی فردا چه اندازه دیر است برای زیستن، و چه اندازه زود است برای مردن
—————————-

تو که همدردی مرا یاری بده…. به من عاشق امیدواری بده
اگر عشق با ما سر یاری نداشت… تو به من قول وفاداری بده
————————-

به من نخند یک روز دلت دل به کسی می بنده
آن روز می بینی عاشقی گریه داره یا خنده
منم یه روز می خندیدم به اشک سرد عاشق
باور نمی کرد دل من ناله و درد عاشق
——————

بی تو هرگز…… با تو… باید ازمامانم اجازه بگیرم!!!
————————–

مردی که کوه را از میان برداشت کسی بود که شروع به برداشتن سنگ ریزه ها کرد.
——————————————————–

ما چون ز دری پای کشیدیم ،کشیدیم… امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم… دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشه ی بامی که پریدیم ، پریدیم… رم دادن صیدِ خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم ، رمیدیم… صد باغ بهارست و صلای گل و گلشن گر میوه ی یک باغ نچیدیم ، نچیدیم… وحشی ! سبب دوری و این قسم سخن ها آن نیست که ما هم نشنیدیم ، شنیدیم
—————————–
-
زن به شوهرش میگه: میخوای دفتره یادداشتت باشم تا همیشه همراهت باشم؟ مرد: عزیزم سر رسیدم باش تا هر سال عوضت کنم
——————————

تنها بنائی که هر چه بیشتر بلرزه ، محکمتر می شه ، دل است
———————–

۵- آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم.
——————————–
۴-انسان مانند یک هواپیمای سه موتوره است که :
موتور وسط ارتباط با خدا،
موتور دست راست ارتباط با خود (اعتمادبه نفس)
و موتور دست چپ ارتباط با دیگران است.
درصورت روشن بودن این سه موتور انسان اوج می گیرد.
————————————

بسیاری از مردم; خوشبختی را می جویند، مثل اینکه کسی کلاه روی سرش باشد و آن را بجوید.
————————-

هرگز امید را از کسی نگیرید، شاید این تنها چیزی باشد که دارد.
——————————-

تا منظره ای زیبا برای دیدن و کاری زیبا برای انجام دادن هست، زندگی معنی دارد.
————————–
برای اولین و آخرین بار زندگی کنید و تک تک روزهای آن را به عنوان یک زندگی مستقل به حساب بیاورید
———————–

ما و مجنون درس عشق از یک ادیب آموختیم
او به ظاهر گشت عاشق ، ما به معنی سوختیم
——————–

من زندگی را از درختان آموختم ، شکست را پذیرفتم و دوباره جوانه زدم .
————————

هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد . . .
———————————-

عشق مثل یه شیشه ترشی بندری میمونه که اگه یه ذره ازش بچشی با حرص و ولع تا آخرشو می خوری، اما وقتی تموم شد تازه می فهمی که چه آتیشی به جون خودت زدی
پس هر وقت هوس عاشق شدن کردی ، دنبال ترشی انداز بگرد نه ترشی فروش . . .
—————————

میدونی آدما بین الف تا ی قرار دارند.بعضی ها مثل” ب “برات میمیرند،مثل” د “دوستت دارند،مثل” ع “عاشقت میشوند، مثل ” م ” منتظر می مونند تا یه روز مثل ” ی ” یارت بشن.
————————-

چقدر سخته که دلت می خواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده . .
——————————————–

بعضی عشقا مثل حضرت نوح می مونن ( بعضیا از ترس طوفان میان پیشت)
بعضی عشقا مثل حضرت آدمه ( خوبیش اینه که اولین عشقته )
بعضی عشقا مثل حضرت ابراهیمه ( باید همه چیزتو قربونی کنی )
بعضی عشق ها هم مثل حضرت مسیحه ( آخرش به صلیب کشیده میشی)
بعضی عشق ها هم مثل حضرت موسی هستن ( تا یه کمی دور میشی یه گوساله میاد جاتو می گیره )
——————————————-

من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم
—————————–
چه دعایی کنمت بهتر از این: خنده هایت از ته دل، گریه هایت از سر شوق

 

 
پنج شنبه 17 اسفند 1398برچسب:, :: 9:38 :: نويسنده : ...

 

روزی گنجشکی با دشواری روزگار لانه ساخت. بادی وزید لانه اش ویران شد از خدا گله مند شدو گریست خدا سکوت کرد گنجشک باز گله کردخدا جز لبخند پاسخی نداد. ای آدمیزاد کمی بیاندیش و آگاه باش سرابی که از نومیدی می نگری حکمتی بیش نیست چرا که اگر بادی نمی وزید و گنجشک به آشیانه می شد حال از گزند مار قلب کوچکش نمی تپید.

 

خدایا کمکم کن تا درهایی که به سویم می گشایی ندانسته نبندم - و کمکم کن تا درهایی که به رویم می بندی به اسرار نگشایم - خدایا سپاس

 

+++++++++++++++

تا خدا بنده نواز است به خلقتش چه نیاز ، می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم.

 

 

من خدا را دارم کوله بارم بر دوش ، سفری میباید ، سفری تا ته تنهایی محض ، هرکجا لرزیدی ، از سفر ترسیدی ، فقط آهسته بگو : من خدا را دارم.

 

+++++++++++++++

 
پنج شنبه 17 اسفند 1398برچسب:, :: 9:38 :: نويسنده : ...

 

روزی گنجشکی با دشواری روزگار لانه ساخت. بادی وزید لانه اش ویران شد از خدا گله مند شدو گریست خدا سکوت کرد گنجشک باز گله کردخدا جز لبخند پاسخی نداد. ای آدمیزاد کمی بیاندیش و آگاه باش سرابی که از نومیدی می نگری حکمتی بیش نیست چرا که اگر بادی نمی وزید و گنجشک به آشیانه می شد حال از گزند مار قلب کوچکش نمی تپید.

 

 

 

 

من خدا را دارم کوله بارم بر دوش ، سفری میباید ، سفری تا ته تنهایی محض ، هرکجا لرزیدی ، از سفر ترسیدی ، فقط آهسته بگو : من خدا را دارم.

 

+++++++++++++++

خدایا کمکم کن تا درهایی که به سویم می گشایی ندانسته نبندم - و کمکم کن تا درهایی که به رویم می بندی به اسرار نگشایم - خدایا سپاس

 

+++++++++++++++

تا خدا بنده نواز است به خلقتش چه نیاز ، می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم.

 
سه شنبه 15 اسفند 1398برچسب:, :: 11:15 :: نويسنده : ...

 

 

خدایم را دوست دارم و میستایمش بخاطر اینکه با هر نامی ، با هر دینی ، باهر شکلی که باشم میرا میپذیرد

دوستش دارم چراکه تا خود نخواهم مرا D.C نخواهد کرد

دوستش دارم بخاطر تمام بدیهایی که دارم اما مرا ترک نمیکند مرا با آغوشی باز پذیرا است

خدایم را دوست میدارم بخاطر تمامی مهربانیهایش بخاطر خدا بودنش

خدایم را دوست میدارم بخاطر اینکه وقتی عصبانی میشوم و از تمام دنیا و نعمتهایش گله دارم سکوت میکند

خدایم را دوست میدارم بخاطر اینکه تمام گناه مشکلاتم را به او بر می گردانم ولی فقط تماشایم میکند و باز

هم سکوت میکند

دوستش دارم بخاطر صبر زیادش

دوستش دارم برای خودم برای دلم برای تنها نبودنم برای انیکه اگر خدایم را نداشتم چقدر تنها بودم حتی

به اندازه ی تنهایی خودش

 
چهار شنبه 9 اسفند 1398برچسب:, :: 12:35 :: نويسنده : ...

 

 

سلام به همه ی دوستای خوبم که با دلهای مهربونشون به وبلاگم گرما بخشیدن و خیلی منت گذاشتند

نظر دادند . واقعا ممنونم از اینکه اینهمه لطف داشتید و منو برای ادامه مطالب تشویق کردید ، قبلش

عذرخواهی میکنم که نتونستم برای پیغامهای گرمتون تک تک پاسخ بدم لطفا به پای بی ادبی من نزنید

تشکر

 
یک شنبه 6 اسفند 1398برچسب:, :: 12:14 :: نويسنده : ...

 

 

دلم برای بچکی هام خیلی تنگ شده ، شاید اون روزا خیلی دلتنگ بودم و آرزوی الان رو داشتم اما الان که خیلی بزرگ شدم تازه فهمیدم که چه روزایی رو در بیخبری از دست دادم . دنیای بچگیام خیلی شاد نبود اما دورم نبود خیلی واقعی بود .واقعی از این دید که دنیای بچه هاست دیگه نه دروغ توش هستش نه ریا ، نه کلک نه حیله .تمام بچگیم مثل آدم بزرگا رفتار کردم مثل آدم بزرگا دور شدم مثل آدم بزرگا مستقل بودم مثل آدم بزرگا نباید دلتنگیمو نشون میدادم خلاصه هرچی که آدم بزرگا دارند من تو بچکی داشتم الان که بزرگ شدم زیاد سخت نیست مشکلاتو تحمل کردن دوری و سختی کشیدن .اما خوب بعضی وقتا دل منم میگیره ، گریه میخواد دیگه . این دل بیچاره من از فولاد که نیست از گوشت و خون و   یه سری رگ هستش دیگه چه توقعی میشه داشت . پس اجازه بدید منم دلتنگ بشم بذارید گریه کنم و بگم دیگه بی تاب شدم بگم دلم برای کسی تنگه که وقتی بود کنارش مینشستم و ساعتها براش حرف میزدم اونم سرمو دست میکشید میگفت مادرجون غصه کار شیطونه . حالا که مامانی نیست نمیدونم برای کی حرف بزنم . نه که ندونم برای خدا خیلی حرف میزنم خیلی زیاد اما خوب اونم که بیکار نیست همش به حرفای من فقط گوش بده یه عالمه بنده دیگه داره که میخواد به حرفاشون گوش کنه

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.
 
یک شنبه 6 اسفند 1398برچسب:, :: 12:2 :: نويسنده : ...

 

و من تمام شب را گریه کردم بخاطر مورچه کوچکی که ندیده لهش کردم .بخاطر غرور بیجایی که با گلدون کوچک روی میز داخل اتاقم داشتم ، بخاطر کوبیدن در اتاقم به روی خودم ، بخاطر بی محلی که به عروسکهام کردم بخاطر بی جواب گذاشتن سوال مادرم ، بخاطر دروغی که به خودم گفتم و بخاطر خیلی چیزای دیگه و خیلی کارهای دیگه ای که در طول روز انجام داده بودم . خوب دلم گرفته بود دلم تنگ شده بود برای قشنگیه چشمهایی که میخواهم ببینم اما در دید نگاهم نیست . و الان دیگه اون زیبایی داره کمرنگ میشه خیلی کمرنگ . به قاصدک  تو باغ پیغامی دادم تا براش ببره نمیدونم تونسته پیغام منو بهش برسونه یا نه . الان ساعتهاست که کنار پنجره نشستم و منتظر اومدن قاصدکم .میترسم قاصدکم به جرم پیغامبری گرفته باشند آخه راه دور نبود اما مقصد یه کمی خطرناک بود .باید قاصدک از لابه لای میله های زندان گذر میکرد تا بتونه نشونه ی عزیزی رو که بهش دادم پیدا کنه .حالا الان بازم باید گریه کنم این دفعه برای قاصدک بیچاره ، بیگناه انداختمش جایی که سخته بتونه بیرون بیاد .نمیدونم چیکار کنم . خدایا خودت قاصدکو نجات بده دیگه نه بخاطر خودم که منتظرم نه ، بخاطر اینکه شاید یه جایی دختری مثل من منتظر قاصدکی باشه که خبری براش ببره شاید خبر اون خیلی مهم باشه شایدم حیاطی نمیدونم خدایا قاصدکم رو نجات بده

 
یک شنبه 6 اسفند 1398برچسب:, :: 10:53 :: نويسنده : ...

 

دیشب خواب بارون دیدم از خیسی نم نم بارون به روی صورتم از خواب پریدم ، از کنار پنجره بیرونو تماشا 

کردم بارون میومد خیلی قشنگ بود مثل بارون تو خوابم زیبا بود . دلم میخواست تمام زندگیم مثل همین 

لحظه که از خواب پریدم رویا بود . اما نبود زندگی و دلتنگیاش واقعی بود منو تنهایی و غم همخونه بودیم 

حالا خدا بود که فقط بهم امید میداد . به من وعده روزای خیلی شیرین و آروم میداد . من به حرفای خدام 

ایمان دارم آخه خیل وقتها به من امید داده بهم قول آرامش داده بعدش همه چیز درست شده . همیشه فقط

به تنها کسی که اعتماد داشتم و دارم خدام بوده میخوام با همین باور زندگیمو ادامه بدم . میخوابم شاید 

شاید بازم خواب بارون ببینم ، آخه بارون خواب من زیباتر از بارون واقعیه چون آدمای تو خوابم مهربونتر از 

آدمای تو بیداریم هستند . 

 
پنج شنبه 3 اسفند 1398برچسب:, :: 2:18 :: نويسنده : ...

 

دنیا سیاه ، آدما سیاه ، درختا سیاه ، مامان و بابا و داداشا سیاه ، همه جا سیاه همه جا تاریک مثل شب

پس خدایا توام باید سیاه باشی که اینطوری همه چیزو به رنگ سیاه نقاشی کردی .اما نه خدای من

سفیده به رنگ برف ، سفید و زیبا به رنگ ابر به رنگ کبوترها . اها حالا فهمیدم این آدمای بدجنس آبرنگ

خدارو دزدیدند و تمام نقاشی خدارو بهم ریختند حالا منم قاطی کردم نمیدونم چی و کی چه رنگیه .یه نفر

بیاد به من کمک کنه تا بتونم رنگهای واقعی رو پیدا کنم نمیدونم اما یادم میاد یه روزی که خیلی کوچیکتر

بودم دنیا آبی بود درختا سبز بود مامان به رنگ تمام زیباییها  بود بابا به رنگ خدا بود . و خلاصه نقاشی

دنیای من پراز رنگهای شادو زیبا بود اما نمیدونم یه دفعه چی شد شاید وقتی یه کمی بزرگتر شدم

تازه فهمیدم و شناختم که چهره ی واقعی آدما اون چیزی نبود که من میدیدم اره تازه فهمیدم نباید فکر

کرد همه ی آدمهای دنیا مهربون و خوب هستند نه که نباشند ،بودند اما دوستی با شیطون بده اونارو

بد کرده بود مثل خودش، حالا من غمگین و تنها شدم از این رنگهای سیاه و تاریک دلم میگیره نمیخوام

دنیام به رنگ سیاه باشه .دلم برای رنگای شاد رنگین کمان تنگ شده خیلی تنگ شده خدایا یه بارون

محبت بفرست بذار رنگین کمان عشق رو دوباره تو دنیا ببینم نذار بیش از این دلم بمیره .

 
چهار شنبه 2 اسفند 1398برچسب:, :: 1:10 :: نويسنده : ...

 

از سادگی ام ، گنجشک میخندید

به اینکه من چرا هرروز بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم

و من می گریستم

به اینکه حتی گنجش هم محبت مرا از سادگی ام می پندارد

 
پنج شنبه 24 بهمن 1398برچسب:, :: 19:1 :: نويسنده : ...

   بهترینم نازنینم مادرم ولنتاین مبارک

 
پنج شنبه 12 بهمن 1398برچسب:, :: 16:52 :: نويسنده : ...

این روزها، که ریشه‌هایم امیدوارانه و سخت‌کوشانه تلاش میکنند، در این خاک، پایین و پایین و پایین‌تر روند و در عمقِ عمیقِ این زمین بدوند، این روزها که آرزوهایم بیشتر شده‌اند، برنامه‌هایم دقیق‌تر و تلاشم متمرکز‌تر، نگاه متعجب دیگران را نیز بر خود، بیشتر احساس میکنم. یکی از برنامه هایم برای آینده می‌پرسد، که نکند خدای ناکرده، قصدِ ماندن کرده‌باشم. دیگری، به تلاشم برای پیدا کردنِ جایگاهم در اینجا  می‌خندد. آن یکی نصیحتم می‌کند، که  بهتر در کشوری دیگر می‌پذیرندت... و من حیرت‌زده به این می‌اندیشم، که این تمایل کورکورانه برای رفتن، فقط و فقط رفتن، ناشی از کدام درد، کدام احساس نیاز، کدام رنج، کدام "خواستن و نشدن" است. به این موضوع ایمان دارم که رفتن، یک انتخاب، برای ادامه زندگی است. که، شاید که نه؛ حتما علتی دارد این گریختن‌های عجولانه و بعضا، هجرت‌های با دلایل منطقی پذیرفته‌شده. اما... اما برای من، این موضوع، همیشه راه حل آخر بوده است. راه‌حلی که احتمالا خودم نیز، روزی ناگزیر، مجبور به پذیرفتنش شوم.  برای من همیشه، شاید حتی به شکلی بیمارگونه، فکر اینکه نتوانم گاهی مشتم را پر از خاک زیر پایم کنم و به خود بگویم فقط به خاطر "خاکم"، بی هیچ دلواپسی برای این ضمیر"م" انتهایی، همچون کابوس ترسناکی بوده‌است. فکر اینکه روزی برایم فقط خاطره‌ای از رطوبت‌های نفس‌گیر جنگلهای شمال، گلابگیری کاشان ، دشت لاله لرستان و ساحل پر از گوش‌ماهی جنوب بماند؛که مجبور شوم چشمانم را ببندم و به گذشته سفر کنم برای به یادآوردنشان؛ به جای اراده بر چمدان بستنی و دو سه روز سفرکردنی. که به وقت قصه‌گویی‌های پیرانه برای فرزندان ، باید از ایران مادری‌شان چون افسانه‌ای کهن سخن بگویم. که...

حقا که شبیه بیماران شده‌ام.

 
شنبه 5 بهمن 1398برچسب:, :: 20:29 :: نويسنده : ...

سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود پدرم ؛.

گیـــریــم تـمـآم دنـیـآ بـگـویـنــد مـآ مـآل هــم نـیـسـتـیــم . . .

مــآ بـه درد هـم نـمــیـخـوریـم !

گـیـــرم بـرآی زیـر یـک سـقـف رفـتـن

عـشـق ، آخـریـن مـعـیـآر ایـن جـمـآعــت بــآشـد

گـیـــریــم دوسـت داشـتـن بـدون سـنـد حـرآم بـاشـد ! عـجـیـب بـاشـد بـآور نـکـردنـی بـآشـد . . . !

گـیـــرم تـآ آخـر عـمـر تـنـهـآ بـمـآنـم...گيريم هــرگـز دسـتـآنـت در دسـتـآنـم قـفـل نـشـود...

مـــــــــَـــــــن امـآ . . .
 
گـیـــر ایـن گـیـــــرهـــــــــــــآ نــیـسـتــم !
 
مـــــــــَـــــــن تــآ ابـد 
 
گـیـــر چــشـــمـآن تــوام . . . !
 
گـیـــر دوســت دآشـتـــنــت .

 

 

 
یک شنبه 15 دی 1398برچسب:, :: 22:36 :: نويسنده : ...

 

یـاد تـو” پرچــم صلـحیست میان شـــورش این همـــه فکر .

 

 دمدمی مزاج شده احســـاسم ، گاهی آرام ، گاهـــی بارانی ، چه بی ثبــاتم بـــــی تو !

 

فقط غـــروب جمعه نیســت که دلگـــیر است ، کافیــست “دلـت” ، “گــیر” باشد

 

بغــض هایت را برای خودت نگهدار ، گاهی “سبـک” نشـوی “سنـگین” تری

 

و چه احســـاس قشنـگیست که در خلـــوت خود / یاد یک دوســـت تو را غرق تماشـا سازد

 

دلمان کوچک است ، ولی آنقدر جــا دارد که برای هر عزیزی که دوستش داریم

نیمــــکتی بگــذاریم برای همیشـــه ی عمـــــــــر

 

حجم خالــــــی تو را حجــم هیچکس پر نمـــیکند ، باز هــم بــگو دوســتان به جـــای ما !

 

اتاق تنهاییم پا به ماه اتفاق تازه ایست ، به گمــــانم یکی نبود قصـــه هــای مـــــن در راه است

 

نمیدانم چرا وقتی دلـــم هوایت میکند ، نفس کشیدن فراموشــم میشود ، انگار دلــم تاب هوای دیگری را ندارد

 

نمیدانم چرا بین این همـــه آدم پیله کردم به تو ! شاید فقــط بــا تــو پروانه میشوم !

 

کسی که تو را دوســــت دارد حتـــی اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشد

هرگز رهایت نخواهد کرد ، او یک دلیل برای در کنـــارت مانـــدن خواهد یافت

 

در دیاری که تو آنجا باشـــی ، بودنت آنجــــا کافیست / آرزوهای دیــگر ، اوج بی انصافیست

 

در دستـــرس بودنت دیگر برایم ارزشی ندارد ، اکنون نه مشتـرک هستی نه مورد نظر

 

امشـب کم توقع شده ام ، آرزویم کوچک و کـــم حرف است ، هیچ نمیخواهم جز “تـــو

 

آنقدر دلتنـــگتم که حتی ابلــیس بر وسعت این دلتنــــگی سجده می کند

 

دلتنگی هایم را به رود اگـــر گـــویم میبرد با خود / حراســـم از دریــا و مرگ ماهی هاست

 

ای کاش احساسی به اسم دلتنگی وجود نداشـــت که باعث بشه مزاحمت بشم !

 

هیچوقت آرزوی “افتـــادن” چیزی را نداشته ام

حالا برای اولین بار میخواهم : “لطفا بیـــفت” ، ای زیبــاترین اتفاق زنــدگی من !

 

 
دو شنبه 15 دی 1398برچسب:, :: 14:8 :: نويسنده : ...

روي قبرم بنويسيد... کسی بود که رفت... لحظه ای از غم ايام نياسود که رفت.... بنويسيد.... از آغوش خدا آمده بود... هيچکس هيچ نفهميد چرا آمده بود؟!!....بنويسيد....نفهميد کسی.... دردش را... هيچکس درک نميکرد....رخ زردش را... بنويسيد...که يک عمر همدمش را کم داشت... در نگاهش اثر از حادثه ای مبهم داشت...بنويسيد...هوای دل او ابری بود... بنويسيد....که اسطوره ی بی صبری بود....بنويسيد....پرش لحظه ی پرواز شکست... بنويسيد....دلش را به دل پيچک بست... روي قبرم بنويسيد....دلی عاشق داشت....دور تا دور دلش ياس و اقاقی ميکاشت... رج به رج فرش دلش را.....گره با خون ميزد....شهرتش طعنه به رسوايی مجنون ميزد....بنويسيد.....که با عدل جهان مساله داشت.... بنويسيد.....که از عالم و آدم گله داشت.... شعر جانسوزی اگر گفتم ....همه از دل پر دردم بود....بنويسيد....که او پای دلش در گل بود.... بنويسيد.....که پروانه صفت سوخت پرش... بنويسيد.... غمی بود به چشمان ترش... بنويسيد....که همواره غمی پنهان داشت.... بنويسید....به تقدير و قضا ايمان داشت....بنويسيد....جوان رفت کهنسال نبود.... بنويسيد....اگر حرف نزد.....لال نبود.....!

 
سه شنبه 10 دی 1398برچسب:, :: 21:26 :: نويسنده : ...


دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش

اگر هیچکس نیست ، خدا که هست . . .


راه آسمان باز است 

پر بکش

او همیشه آغوشش باز است ،

نگفته تو را میخواند. . 


 

 
سه شنبه 10 دی 1398برچسب:, :: 21:10 :: نويسنده : ...

ﺩﯾﮕﻪ ﺩﻟﻢﻧﻪ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻧﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻧﻪ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ
ﻧﻪ ﺣﺘﯽ
ﺁﯾـــــــــــﻨﺪﻩ ….
ﺩﻟﻢ ……
.
..
.
.
ﺑﭽـــــــﮕﯿﻤﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ !
ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺷﻨــﯽ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﮐﺎﮐﺎﺋﻮﯾﯽ !
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻼﻝ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ ﮐـــﻞ ﺻﻮﺭﺗﻢ
ﺯﻏﺎﻟﯽ ﺷﻪ !
100 ﺑﺎﺭ ﯾﻪ ﺳﺮﺳﺮﻩ ﯼ 1 ﻣﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﺮﻡ
ﺑﺎﺯﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺸﻢ !
ﭼﺎﯾﯽ ﺭﻭ ﺑﺎ 10 ﺗﺎ ﻗﻨﺪ ﺑﺨﻮﺭﻡ !
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻭ ﭘﻔﮏ ﻭ ﻟﻮﺍﺷﮑﻮ ﺑﺎﻫﻢ ﺑﺨﻮﺭﻡ !


ﺳﺮﭼﯿﺰﺍﯼﻣﺴﺨﺮﻩ
ﺍﻧﻘﺪ ﺑــــﺨﻨﺪﻡ ﺑﯿﺎﻓﺘﻢ ﮐﻒ ﺍﺗﺎﻕ !


ﺁﺩﺍﻣﺲ ﺑﭽﺴﺒﻮﻧﻢ ﺯﯾﺮ ﻣﯿﺰ ﮐﻼﺳﺎ !
ﻋﯿﺪﯾﺎﻣﻮ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﻗﻠﮏ
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎﺯﻡ ﺭﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﻨﻢ …

مﻮﺭﭼﻪﻫﺎﺭﻭ ﺑﮑﺸﻢ !

ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣــﺎﺩﺭﻡ ﺍﺷﮑﻤﻮ
ﭘﺎﮎ ﮐﻨﻪ ﻧﻪ
ﭘﯿﺮﻫﻦ ﺗﻨﻢ !
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺷﺒﺎ ﺗﻮﺧﻮﺍﺏ ﻏﻠﺖ ﺑﺰﻧﻢ ﺟﺎﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ
ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ !
1000 ﺗﻮﻣﻦ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﻢ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺎ ﺩﻟﻢ ﺧــــﻮﺵ
ﺑﺎﺷﻪ !
ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎ ﺑﺎﻻ ﺑﺮﻡ
ﻏﺮﻭﺑﺎﯼ ﺑﻌﻀﻲ ﺭﻭﺯﺍ ﻓﻘﻂ ﻣﻨﺘﻈﺮ ” ﺁﻧﺸﺮﻟﻲ ”
ﺑﺎﺷﻢ !
ﻭﻟﻢ ﮐﻨﯽ ﺗﺎ ﺻﺐ ﺗﻮ ﺷﻬﺮﺑﺎﺯﯼ ﺑﻤﻮﻧﻢ !
.
.
.
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺁﺭﺯﻭ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺰﺭﮒ
ﺷﻢ !
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺎ ﺧﯿـــــــﻠﯽ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺱ….

 
سه شنبه 5 دی 1398برچسب:, :: 11:3 :: نويسنده : ...

 

 

یکی بود یکی نبود ، توی این دنیای بی پناه و تنها جز خدا هیچکسی نبود . میخوام از قصه ی تنهایی و سختی ها بگم از غریبی

تو دنیایی که مالکش فقط خداست و هرکسی خودشو مالک میدونه . اما این وسط مالک بی صداست و فقط تماشا میکنه ،

 تماشا میکنه تا ببینه بین دنیاو آدم کدوم یکی برنده میشه ، تماشاگر از اون بالا هرصبح به دعوای بنده و دنیاش میخنده

و تاسف میخوره بحال فرصتها که بی گناه و مظلوم دارند از دست میرند چون این وسط فقط این فرصتهاست که داره نابود

میشه و دنیا و آدم بی تفاوت هر روز به جون هم میافتند و با صدای جنگ و دعواهاشون صدای گذر فرصتهارو نمیشنوند

که فریاد میزنند ، فریاد ما بی آنکه بخواهیم، در گذریم بشتابید و مارا دریابید .یادمون رفته وقتی بالهامونو بصورت امانت

نزد فرشته گذاشتیم و اومدیم پایین تا سرو گوشی آب بدیم ، وای حالا سالهاست از اون روزها میگذره و ما یادمون رفته

یادمون رفته که باید برگردیم و خاطرات زمینی رو اون بالا تعریف کنیم برای فرشته های دیگه .  و من سالهاست که به

دنبال بالهای گمشده ام میگردم ، یادم رفته اونو دست کدوم یکی از فرشته ها بصورت امانت سپردم . خیلی میترسم از اینکه

بالهامو گم کرده باشند ، خدایا حالا من چطوری برگردم پیشت کمک کن.کمکککککککککک

 

 
جمعه 1 دی 1398برچسب:, :: 15:32 :: نويسنده : ...

 

 

باز باران آمدو بوی گل و نفس خدا

باز بوی عنبرو مشک و گلاب

باز هم بوی نگاه مادرم

باز هم بوی صدای بابا

باز دل یاد وجود عطر بابا کرده باز هم دل نفس یاد خدارا کرده

روزها عطر بابارو بوییدم بارها عکس پدر بوسیدم ، لحظه ها و روزها و هفته ها ، ماه ها چوب خط کشیدم بر

روی دیوار نگاه ، اما ناامید نشدم هرگز . لحظه های دوری از عشق و پدر روزهای تلخی و سرد و ...

تمام دنیا شده ذره ای و ذره شده تمام دنیای من

من به باورهام ایمان دارم من به اعتقاداتم باور دارم ، و روزها پشت سر یگدیکر میگذرند ومن هنوز عاشق امید هستم

امیدی که باور دارم به زودی از راه میرسد

 
جمعه 1 دی 1398برچسب:, :: 15:13 :: نويسنده : ...

 

 

شب بود و تاریکی و سکوت ، و من در هیاهوی اینهمه سکوت خوشحال از اینکه نزدیکترم به یار

یادگار پروردگاری که هر شب لطف و عنایت میکند و در تاریکی شب نور باران میکند و من در تاریکی شب

دنبال نی و حکایت گشتم ، صدای نی لبک در گوش گوسفندان در چراگاه بهار. من به دنبال سکوت یار میگردم عمری

ست ، خدایا کجاست صدایی که در نوای زیبای کلامت بر نگاه پرمعنای سکوتت و در خلوت شبانه نگاه ستاره های

روشن و زیبا .و الان مدتهاست در پس تاریکی شب به آسمان ساعتها مینگرم تا بدانم چیست راز پرستش عشق

 
جمعه 1 دی 1398برچسب:, :: 13:14 :: نويسنده : ...

 

 

دوست داشتن از عشق برتر است

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سرنابینایی . اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و

زلال عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع

میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد . دوست داشتن نیزن همگام با آن اوج می یابد .

عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ های مشابهی متجلی می شود و دارای صفات ، حالات و مظاهر مشترکی است

اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها بر خلاف

غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری خاص خویش دارد می توان گفت که به شماره ی هر روحی

دوست داشتنی هست . عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می کند اما دوست

داشتن در ورای سن و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست.

 
جمعه 1 دی 1398برچسب:, :: 12:32 :: نويسنده : ...

 

 

اگر پیاده هم شده است ، سفر کن در ماندن می پوسی هجرت ، کلمه ی بزرگی در تاریخ انسانها و تمدن ها است .

اروپا را ببین اما وقتی که ایران را دیده باشی . و گرنه کور رفته یی و کورتر برگشته یی آفریقا مصراع دوم بیتی است

که اولش اروپا است . دراروپا مثل غالب شرقی ها ، بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان . این مثلث بدی است

. این زندان سه گوش همه ی فرنگ رفته های ما است .

از آن اکثریتی که وقتی از این زندان، روزنه یی به بیرون می گشایند ، و پا به درون اروپا می گذارند سر از فاضلاب شهر

بیرون می آورند ، حرفی نمی زنم ، که حیف از حرف زدن!

 
پنج شنبه 30 آذر 1398برچسب:, :: 21:50 :: نويسنده : ...

 

خدایا خودخواهی را چنان در من بکش

یا چندان برکش تا خودخواهی دیگران را

احساس نکنم و از آن دررنج نباشم

 
شنبه 10 آبان 1398برچسب:, :: 8:48 :: نويسنده : ...

خدایا...

سلامت کردم و منتظر سلامت ماندم...

صدایت کردم و منتظر صدایت ماندم...

گریه ات کردم و منتظر دستانت ماندم...

خواهشت کردم و منتظر پاسخت ماندم...

التماست کردم و منتظر منتت ماندم...

آنقدر منتظرت ماندم که در انتظار عاشقت شدم...

آنقدر عاشقت شدم که دیگر سلامم صدایم گریه ام خواهشم التماسم و همه و همه را فراموش کردم

حتی حتی خودم را هم دیگر فراموش کردم

 روز ها و شب ها منتظرت ماندم ماندم ماندم اما نیامدی ولی من ایمان داشتم که می آیی

و اما اکنون پس از گذشت این همه سال تازه میفهمم که آن زمان

هم سلامم را سلام گفتی

 هم صدایم را شنیدی

هم با دستانت اشک هایم را پاک کردی

 هم خواهشم را پاسخ گفتی

و هم التماسم را اجابت کردی

ولی حیف دیگر خیلی دیر شده است خیلی...

و تو حالا فقط اسمت در زندگیم مانده نه خودت ...

تا چند وقت پیش فکر میکردم دیگر پشتت را به من کردی و مرا نمیبینی

ولی اکنون تازه میفهمم که من آنقدر از تو دور شدم که دیگر من تورا نمیبینم

وای خدای من مرا ببخش مرا ببخش

خدایا دوستت دارم

 

 
چهار شنبه 7 آبان 1398برچسب:, :: 7:37 :: نويسنده : ...

و من خواهم دانست که روزی به سفری دور خواهم رفت .و آن روز است که باید انتظار کشید که آیا رجعت دوباره خواهم داشت ؟؟؟

 هرچند که آنقدر از دنیا و طبقات دنیایی بیزارم و برای رجعت دوباره هرگز دعایی نخوام کرد اما !! اما خواهم گفت ،چناچه روزی به دنیا

بازگردم طالب و خواهان قدرتی میباشم که برای مبارزه با بی عدالتیها سر نیزه ام را زهرآگین نمایم و برای دفاع از زنان و دختران

معصومی که در راه حقیقت لگدمال شده اند بجنگم،و فریاد زنم آیا این است صدای عدالت علی ؟؟؟ به راستی این است آن چیزی که

علی و عزیزانش از جان خود گذشتند تا قطره ی آخر خونشان ؟فریادی خواهم زد تا گوش بی عدالت فلک کر شود فریادی خواهم زد تا

گلویم خون پاشد و صدایم به گوش خدا رسد ، و خواهم گفت خدایا عدالتی که در عدالت خانه های دنیایی بر پایه کفر و مال بنا شده

دلم را مثل شب تاریک کرده ،صدایم را لرزان و جانم را ناتوان کرده ،خواهم گفت عدالت دادگاههای وطنم سر بر بی عدالتی نهاده .من

به رجعت ایمان دارم و طالب رجعت شیعیان واقعی میباشم که در زمان ظهور صاحب زمانم ،مهدی موعود ، عزیز زهرا ،روزی بازخواهند

گشت ، و دنیا را از بی عدالتی خواهند شست و دست شیطان و شیاطین  را کوتاه خواهند نمود .به امید آن روز که دیر نیست

 

 
شنبه 20 مهر 1398برچسب:, :: 16:4 :: نويسنده : ...

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را


به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت


کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب

چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است

به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم


که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند

جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ

که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را

 

 
شنبه 13 مهر 1398برچسب:, :: 19:3 :: نويسنده : ...

اگه گفتی وقته چیه مسلمونا ؟؟؟

وقت دعا ,دعا برای مهدی صاحب نظر

آقایون , خانوما تورو خدا دعا کنید مهدی رو صدا کنید صدا کنید آقا بیاد ,آخه شمشیر آقا خیلی تیزه ,

دل بیگانه میریزه . جان مولا برای اومدنش زمینو آبپاشی کنید گل سرخ و مریم و یاس سرراهش بریزید

آخه راهش خیلی دوره دل خسته اش خیلی رنجوره , دل آقامون شکسته از بسکه به غم نشسته

آقا جون مهدی موعود دل من درد میکنه میگن دعواش پیش تو هستش , حالا من تا کی باید تو نوبت دعوا

بمونم نمیخوای مرهم این دلو برام زودتر بیاری نمیگی اگر نیای یا دیر بیای این دل خسته پیر میشه از درد

دوریت میمیره تموم میشه نگی که وقتی میایی ,که نوبت دنبا برام تموم بشه نگی وقتی نباشم عصر آخر

زمونه , جان آقا دیر نیا ,دلم برای دیدنت لحظه شماری میکنه آخه میگن خیلی ماهی مثل الماس

میدرخشی ,میگن حرمت زمینی میگن عطر یاس تو وقتی بیای مرده هارو بیدار میکنه

 دلهای خسته و رنجور با دیدنت جوان میشه  آقاجون ,بابای خوبم ,جان مولا جان مادرت به زهرا زود بیا

 لااقل وقتی بیا که ما هنوز مهمون دنیا هستیمو هنوز صاحب خونه جوابمون نکرده جان مادرت که

اشتراک بین منو توست زودتر بیا

 

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد