|
یک شنبه 6 اسفند 1398برچسب:, :: 12:2 :: نويسنده : ...
و من تمام شب را گریه کردم بخاطر مورچه کوچکی که ندیده لهش کردم .بخاطر غرور بیجایی که با گلدون کوچک روی میز داخل اتاقم داشتم ، بخاطر کوبیدن در اتاقم به روی خودم ، بخاطر بی محلی که به عروسکهام کردم بخاطر بی جواب گذاشتن سوال مادرم ، بخاطر دروغی که به خودم گفتم و بخاطر خیلی چیزای دیگه و خیلی کارهای دیگه ای که در طول روز انجام داده بودم . خوب دلم گرفته بود دلم تنگ شده بود برای قشنگیه چشمهایی که میخواهم ببینم اما در دید نگاهم نیست . و الان دیگه اون زیبایی داره کمرنگ میشه خیلی کمرنگ . به قاصدک تو باغ پیغامی دادم تا براش ببره نمیدونم تونسته پیغام منو بهش برسونه یا نه . الان ساعتهاست که کنار پنجره نشستم و منتظر اومدن قاصدکم .میترسم قاصدکم به جرم پیغامبری گرفته باشند آخه راه دور نبود اما مقصد یه کمی خطرناک بود .باید قاصدک از لابه لای میله های زندان گذر میکرد تا بتونه نشونه ی عزیزی رو که بهش دادم پیدا کنه .حالا الان بازم باید گریه کنم این دفعه برای قاصدک بیچاره ، بیگناه انداختمش جایی که سخته بتونه بیرون بیاد .نمیدونم چیکار کنم . خدایا خودت قاصدکو نجات بده دیگه نه بخاطر خودم که منتظرم نه ، بخاطر اینکه شاید یه جایی دختری مثل من منتظر قاصدکی باشه که خبری براش ببره شاید خبر اون خیلی مهم باشه شایدم حیاطی نمیدونم خدایا قاصدکم رو نجات بده نظرات شما عزیزان:
![]() |