|
جمعه 1 دی 1398برچسب:, :: 15:32 :: نويسنده : ...
باز باران آمدو بوی گل و نفس خدا باز بوی عنبرو مشک و گلاب باز هم بوی نگاه مادرم باز هم بوی صدای بابا باز دل یاد وجود عطر بابا کرده باز هم دل نفس یاد خدارا کرده روزها عطر بابارو بوییدم بارها عکس پدر بوسیدم ، لحظه ها و روزها و هفته ها ، ماه ها چوب خط کشیدم بر روی دیوار نگاه ، اما ناامید نشدم هرگز . لحظه های دوری از عشق و پدر روزهای تلخی و سرد و ... تمام دنیا شده ذره ای و ذره شده تمام دنیای من من به باورهام ایمان دارم من به اعتقاداتم باور دارم ، و روزها پشت سر یگدیکر میگذرند ومن هنوز عاشق امید هستم امیدی که باور دارم به زودی از راه میرسد نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |