|
شنبه 10 آبان 1398برچسب:, :: 8:48 :: نويسنده : ...
خدایا... سلامت کردم و منتظر سلامت ماندم... صدایت کردم و منتظر صدایت ماندم... گریه ات کردم و منتظر دستانت ماندم... خواهشت کردم و منتظر پاسخت ماندم... التماست کردم و منتظر منتت ماندم... آنقدر منتظرت ماندم که در انتظار عاشقت شدم... آنقدر عاشقت شدم که دیگر سلامم صدایم گریه ام خواهشم التماسم و همه و همه را فراموش کردم حتی حتی خودم را هم دیگر فراموش کردم روز ها و شب ها منتظرت ماندم ماندم ماندم اما نیامدی ولی من ایمان داشتم که می آیی و اما اکنون پس از گذشت این همه سال تازه میفهمم که آن زمان هم سلامم را سلام گفتی هم صدایم را شنیدی هم با دستانت اشک هایم را پاک کردی هم خواهشم را پاسخ گفتی و هم التماسم را اجابت کردی ولی حیف دیگر خیلی دیر شده است خیلی... و تو حالا فقط اسمت در زندگیم مانده نه خودت ... تا چند وقت پیش فکر میکردم دیگر پشتت را به من کردی و مرا نمیبینی ولی اکنون تازه میفهمم که من آنقدر از تو دور شدم که دیگر من تورا نمیبینم وای خدای من مرا ببخش مرا ببخش خدایا دوستت دارم
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |