|
شنبه 9 آذر 1392برچسب:, :: 21:31 :: نويسنده : ...
چرا آدما وقتی وارد این دنیای هزاررنگ بی رنگ میشند واسه خودشون کاخ ابدیت می سازند بی اندیشه گذرا؟؟ هنوز ذهن من پر از سوالهای رنگارنگ است که درون پستوی قلبم قایمشون کردم , میخواهم بنویسم که بعضی وقتها غمگینم اما تو سکوتم ! و بعضی وقتها شادم اما باز تو سکوتم چونکه بغضم تو هول و ولا گرفتگی ترجیح میده خاموش باشه ! بین این همه کلمه پنهون میشم و خودمو فریاد می زنم برای این صفحه ی سیاه ! از حرف زدن با کسانی که می شنوند اما نمی فهمند ... می فهمند اما می گذرند ... نمی گذرند اما نمی مونند ... می مونند اما منت دارشون می شی خسته ام ... پس می نویسم و منت کسی را نمی کشم . تو سوالای بیجا گم نمیشم ! مثل شعله , برای لمس وجودم باید دست به آتیشی داشته باشی ! برای لمس روحم هم یه دل پر از شراره ! ومن ... آدما همیشه از دوست داشتنی ترین !... نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |