|
پنج شنبه 17 اسفند 1398برچسب:, :: 9:38 :: نويسنده : ...
روزی گنجشکی با دشواری روزگار لانه ساخت. بادی وزید لانه اش ویران شد از خدا گله مند شدو گریست خدا سکوت کرد گنجشک باز گله کردخدا جز لبخند پاسخی نداد. ای آدمیزاد کمی بیاندیش و آگاه باش سرابی که از نومیدی می نگری حکمتی بیش نیست چرا که اگر بادی نمی وزید و گنجشک به آشیانه می شد حال از گزند مار قلب کوچکش نمی تپید.
خدایا کمکم کن تا درهایی که به سویم می گشایی ندانسته نبندم - و کمکم کن تا درهایی که به رویم می بندی به اسرار نگشایم - خدایا سپاس +++++++++++++++ تا خدا بنده نواز است به خلقتش چه نیاز ، می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم.
من خدا را دارم کوله بارم بر دوش ، سفری میباید ، سفری تا ته تنهایی محض ، هرکجا لرزیدی ، از سفر ترسیدی ، فقط آهسته بگو : من خدا را دارم.
+++++++++++++++ نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |