|
سه شنبه 5 دی 1398برچسب:, :: 11:3 :: نويسنده : ...
یکی بود یکی نبود ، توی این دنیای بی پناه و تنها جز خدا هیچکسی نبود . میخوام از قصه ی تنهایی و سختی ها بگم از غریبی تو دنیایی که مالکش فقط خداست و هرکسی خودشو مالک میدونه . اما این وسط مالک بی صداست و فقط تماشا میکنه ، تماشا میکنه تا ببینه بین دنیاو آدم کدوم یکی برنده میشه ، تماشاگر از اون بالا هرصبح به دعوای بنده و دنیاش میخنده و تاسف میخوره بحال فرصتها که بی گناه و مظلوم دارند از دست میرند چون این وسط فقط این فرصتهاست که داره نابود میشه و دنیا و آدم بی تفاوت هر روز به جون هم میافتند و با صدای جنگ و دعواهاشون صدای گذر فرصتهارو نمیشنوند که فریاد میزنند ، فریاد ما بی آنکه بخواهیم، در گذریم بشتابید و مارا دریابید .یادمون رفته وقتی بالهامونو بصورت امانت نزد فرشته گذاشتیم و اومدیم پایین تا سرو گوشی آب بدیم ، وای حالا سالهاست از اون روزها میگذره و ما یادمون رفته یادمون رفته که باید برگردیم و خاطرات زمینی رو اون بالا تعریف کنیم برای فرشته های دیگه . و من سالهاست که به دنبال بالهای گمشده ام میگردم ، یادم رفته اونو دست کدوم یکی از فرشته ها بصورت امانت سپردم . خیلی میترسم از اینکه بالهامو گم کرده باشند ، خدایا حالا من چطوری برگردم پیشت کمک کن.کمکککککککککک
نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |